تبليغاتX
نوشته های جادویی یک دخترک

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

+[ تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 2:14 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

گريستم گفتند بهانه است ٬

خنديدم گفتند ديوانه است ٬

...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !

+[ تاريخ پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 12:50 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم….

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم … تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

+
+
+

حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

خط سوم : مادرت چه طوره ؟

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!

خط پنجم : فقط برگردم خونه….

خط ششم : می کشمت

خط هفتم :غضنفر از آلمان…

+[ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 15:59 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...


اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...


اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...


اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬


مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.


(لئو بو سکا لیا)



به سه چیز تکیه نکن

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد

با دروغ می بازد

 و با عشق می میرد


خیانت
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

 خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!

+[ تاريخ دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 18:32 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

سلام ........

بابته اون اپ قبلیه معزرت من ننوشته بودم

+[ تاريخ شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:28 نويسنده Niousha voro0ojak

تا حالا فکر کردی اگه خدا به ابراهیم امر میکرد.........

 جای پسرش زنشو قربانی کنه............!!!!!؟؟؟؟؟

هر سال این مراسم با چه شکوهی برگزار میشد؟؟؟؟

عید قربان مبارک

+[ تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:50 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

چقدر سخته گل ارزوهایت را تو باغ دیگه ای ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنیو اروم زیر لب بگی:

گل من باغچه ی نو مبارک 

+[ تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:44 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

براساس داستانی واقعی
من امسال کنکور دارم و برای این که زحمات مادرم و جبران کنم سخت درس میخونم

وقتی من خیلی کوچیک بودم بدرم فوت کرد مادرم مارو با بدبختی بزرگ کرد

اون سال من دانشگاه تهران قبول شدم رشته ی بزشکی

 با ی بسره اشنا شدم عاشق هم بودیم یعنی اول از کمک توی درسا به هم شروع شد

وستای ترم دوم بود که ما فهمیدیم عاشق هم هستیم به خانواده ها گفتیم با مخالفت شدید روبرو شدیم اخه من بچه ی جنوب بودمو بسره بچه تهران بعداز چند وقت همه زاری شدن یه نامزدی کوچیک گرفتیم تا این که عقدو عرویس شد همه چی  خوب بیش می رفت تا این که اخوند شناست نامه هارو گرفت منو اون خواهرو برادر بودیم.

بدرام راننده کامیون  تو جاده تهران جنوب بود

اونجا مادرمو میبینه و باهاش اردواج میکنه

هر دو دانشگاهو ول کردیم منکه دیونه شدم هیچوقت داداشم و ندیدم  فقت اینو میدونم که نه اون ازدواج کرد نه من

اینم از داستان زندگیم

+[ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:25 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

سرنوشت ۳دفعه به تو دروغ میگه:

اولین بار وقتی که به دنیات میاره!

دومین بار وقتی که عاشقت میکنه!

و....

سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره!!

تا...

   بفهمی که همش خواب بود و بس!!!!

+[ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:20 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

میدونی که جوانهای امروزی....!

این رو بغل دستی ام گفت.او تازه داشت شروع به سخنرانی درباره ی وضع تاسف انگیز جوانان میکرد و با حوصله ودقت واژه های نخ نما شده ی روزنامه اش را به رخم میکشید و تا پایان سفر به سخنرانی اش ادامه داد.

از هواپیما که پیاده شدم روزنامه ای خریدم و به هتل رفتم.موقع غذا خوردن رونامه رو باز کردم و

سرگرم مطالعه شدم و به مقاله ای درباره ی عده ای از همین جوانان مورد بحث برخورد کردم.... !!!

در مدرسه ای کوچک پسر بچه ای تومور مغزی میگیردوتحت شیمی درمانی قرار میگیرد و هنگام معالجه موهای خود را از دست میدهد و تاس میشود.!


ادامه مطلب
+[ تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:18 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

 

براساس داستانی واقعی

یه پسری عاشق دختری میشه ولی اون دختره اصلا محلش نمیکنه تا این که یه روز سمج دوست دختره میشه دوست دخترهمیره تو مخ دختره تا اینکه باهم دوست میشن پسره خیلی وابسته می شه ولی دختره واسش مهم نبود

بعد از 3 ماه دوستی دختره دیگه خسته میشه ویه شب توی تابستون با پسره بهم میزنه پسره گریه میکنه ولی دخترهم عین خیالش نیست  پسره میگه خودمو میکشم دختره میگه بوکش  دختره میزاره میره ولی پسره هنوز نشسته و داره گریه میکنه و رفتن دختر رو تماشا  فردا صبح دوست پسره زنگ میزنه به دختره میگه پسره خود کشی کرده دختره فقط میخنده و میکه باورم نمی شه ادرس بیمارستانو بهش میدن دختره میره از پشت شیشه پسر رو نگاه میکن و به دوست پسره میگه خوب به من چه؟ دوست پسره محکم میزنه تو گوش دختره

دختره با گریه از بیمارستان میره بیرون  بعد از یه هفته پسر رو میبینه میره به پسره سلام میکنه ازش عذر خواهی میکنه 

پسره نگاش میکنه و میگه برگرد دختره اولین بار توی عمرش دلش واسه پسره میسوزه و لبخند میزنه تا این که دباره دختره با پسره بهم میزنه 

تا دوست پسره میفهمه به دختره پیشنهاد می ده دختره هم قبول میکنه میگه این جوری پسره دست از سرم ور می داره ولی بازم سمج میشه با دختره اشتی میکنه دختره از اون شهر میره ولی هنوز پسره ولش نکرده تا این که یه شب دختره به پسره میگه  من از الش دوست نداشتم و فقط می خواستم سره کارت بزا مو از این جور حرفا پسره میزنه زیره گریه میگه خیلی پستی گوشی رو قت می کنه

بعد از دو هفته که همه چیز تموم شده دختره میفهمه عاشق پسره شده زنگ میزنه به پسره بهش میگه دوتش داره ولی پسره باور نمی گنه فکر میکنه بازم سر کاره دختره گریه میکنه پسره بهش میگه یادته چقدر واست گریه کردم حالا نوبت توست که گریه کنی من دیگه دوست ندارم دیگه بهم زنگ نزن

پسره خطشو عوض میکنه دیگه ازش خبری نمی شه

الان دختره تنهاستو پشیمون که یه روزی پسره برگرده 8ماه از اون قزیه گذشته ولی هنوز خبری نیست.................

+[ تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:28 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…

آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”

فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…

تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….

وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…


ادامه مطلب
+[ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:49 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

دختر زرنگ+پسر زرنگ=دعوا

دختر زرنگ+پسر احمق=عشق

دختر احمق+پسر زرنک=.....

دختر احمق+پسر احمق=ازدواج

+[ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:43 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

              ..........غافل از ان که........

 خوشبختی همان لحظه ایبود که گذشت

                                                         

+[ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:14 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد

                                ...اما...

قلب تو را لمس کند.!

+[ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:4 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

بعضی ها ..بعضی ها رو دوست دارن .. منم یکی رو دوست دارم .. اونم میگه دوستم داره .. میگه تمام زندگیمی تو .. ولی فکر نکنم راست بگه ... آخه از رفتارش معلومه یکی دیگه رو هم دوست داره .. ولی میگه من کسی رو به جز تو دوست ندارم... می گم اگه کسی رو دوست داری بهم بگو .. من میکشم کنار .... میگه ساکت شو .. هه.. راستشو بخواین دوست ندارم ترکم کنه یا ترکش کنم .. میخوام با هم باشیم واسه همیشه .. می گم دوست دارم .. میگه مرسی .. ولی تو این مرسی خیلی حرفا هست که نمیگه .. فکر میکنه من شوخی میکنم ... زیاد نوشتن رو دوست ندارم .. این بار هم فقط به خاطر همین عشقم نوشتم ......

دوست دارم

+[ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:25 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

هر وقت دلی شکستی

یه میخ بکوب به دیوار.....

هروقت دل رو بدست آوردی....

 یه میخ از دیوار بکش .....

ولی افسوس که جای میخ همیشه تو دیوار میمونه!!!!

+[ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:26 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

نگاهم کرد.....پنداشتم که دوستم دارد.

نگاهم کرد.....در نگاهش صد شور عشق خواندم

نگاهم کرد..... به او دل بستم اما بعد ها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد........!!!!!!

+[ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:12 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم
".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
+[ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:55 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

محبت مثل

 سکه میمون که اگه توقلک دل بیوفت

برای در اوردنش باید دل رو شکست.

+[ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:47 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

ادم ها در ۲حالت یکدیگرو ترک میکنن...

اول اینکه: احساس کنن که کسی دوستشون نداره....!

دوم اینکه: احساس کنن یکی خیلی دوستشون داره....!

+[ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:36 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

دیشب قلک دلمو شکستم.......

با نصفش دل تو را خریدم

و با نصف دیگش مداد رنگی خریدم

باهاش ناز نگات و کشیدم!!!

+[ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:36 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

سعی کن تو اسمون کمرنگترین ستاره را انتخاب کنی

                     .......چون.......

ستاره پررنگ رو همه انتخابش میکنن !!!!

+[ تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 23:15 نويسنده Niousha voro0ojak | ]

کد آهنگ Baby از Justin Bieber

جدیدترین کد آهنگ