می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬
ستايش کردم گفتند خرافات است ٬
عاشق شدم گفتند دروغ است ٬
گريستم گفتند بهانه است ٬
خنديدم گفتند ديوانه است ٬
...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !
روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و
همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه
خلاصه
همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟
غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم….
همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!
غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم … تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟
خلاصه
غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..
این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم
این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده
+
+
+
حال ترجمه از زبان همسرش
خط اول :حالت چه طوره زن ؟
خط دوم :بچه ها چه طورن ؟
خط سوم : مادرت چه طوره ؟
خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!
خط پنجم : فقط برگردم خونه….
خط ششم : می کشمت
خط هفتم :غضنفر از آلمان…
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
(لئو بو سکا لیا)
به سه چیز تکیه نکن
غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد
با دروغ می بازد
و با عشق می میرد
خیانت
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
سلام ........
بابته اون اپ قبلیه معزرت من ننوشته بودم
براساس داستانی واقعی
من امسال کنکور دارم و برای این که زحمات مادرم و جبران کنم سخت درس میخونم
وقتی من خیلی کوچیک بودم بدرم فوت کرد مادرم مارو با بدبختی بزرگ کرد
اون سال من دانشگاه تهران قبول شدم رشته ی بزشکی
با ی بسره اشنا شدم عاشق هم بودیم یعنی اول از کمک توی درسا به هم شروع شد
وستای ترم دوم بود که ما فهمیدیم عاشق هم هستیم به خانواده ها گفتیم با مخالفت شدید روبرو شدیم اخه من بچه ی جنوب بودمو بسره بچه تهران بعداز چند وقت همه زاری شدن یه نامزدی کوچیک گرفتیم تا این که عقدو عرویس شد همه چی خوب بیش می رفت تا این که اخوند شناست نامه هارو گرفت منو اون خواهرو برادر بودیم.
بدرام راننده کامیون تو جاده تهران جنوب بود
اونجا مادرمو میبینه و باهاش اردواج میکنه
هر دو دانشگاهو ول کردیم منکه دیونه شدم هیچوقت داداشم و ندیدم فقت اینو میدونم که نه اون ازدواج کرد نه من
اینم از داستان زندگیم
سرنوشت ۳دفعه به تو دروغ میگه:
اولین بار وقتی که به دنیات میاره!
دومین بار وقتی که عاشقت میکنه!
و....
سومین بار هم زندگی رو ازت میگیره!!
تا...
بفهمی که همش خواب بود و بس!!!!
میدونی که جوانهای امروزی....!
این رو بغل دستی ام گفت.او تازه داشت شروع به سخنرانی درباره ی وضع تاسف انگیز جوانان میکرد و با حوصله ودقت واژه های نخ نما شده ی روزنامه اش را به رخم میکشید و تا پایان سفر به سخنرانی اش ادامه داد.
از هواپیما که پیاده شدم روزنامه ای خریدم و به هتل رفتم.موقع غذا خوردن رونامه رو باز کردم و
سرگرم مطالعه شدم و به مقاله ای درباره ی عده ای از همین جوانان مورد بحث برخورد کردم.... !!!
در مدرسه ای کوچک پسر بچه ای تومور مغزی میگیردوتحت شیمی درمانی قرار میگیرد و هنگام معالجه موهای خود را از دست میدهد و تاس میشود.!
ادامه مطلب
براساس داستانی واقعی
یه پسری عاشق دختری میشه ولی اون دختره اصلا محلش نمیکنه تا این که یه روز سمج دوست دختره میشه دوست دخترهمیره تو مخ دختره تا اینکه باهم دوست میشن پسره خیلی وابسته می شه ولی دختره واسش مهم نبود
بعد از 3 ماه دوستی دختره دیگه خسته میشه ویه شب توی تابستون با پسره بهم میزنه پسره گریه میکنه ولی دخترهم عین خیالش نیست پسره میگه خودمو میکشم دختره میگه بوکش دختره میزاره میره ولی پسره هنوز نشسته و داره گریه میکنه و رفتن دختر رو تماشا فردا صبح دوست پسره زنگ میزنه به دختره میگه پسره خود کشی کرده دختره فقط میخنده و میکه باورم نمی شه ادرس بیمارستانو بهش میدن دختره میره از پشت شیشه پسر رو نگاه میکن و به دوست پسره میگه خوب به من چه؟ دوست پسره محکم میزنه تو گوش دختره
دختره با گریه از بیمارستان میره بیرون بعد از یه هفته پسر رو میبینه میره به پسره سلام میکنه ازش عذر خواهی میکنه
پسره نگاش میکنه و میگه برگرد دختره اولین بار توی عمرش دلش واسه پسره میسوزه و لبخند میزنه تا این که دباره دختره با پسره بهم میزنه
تا دوست پسره میفهمه به دختره پیشنهاد می ده دختره هم قبول میکنه میگه این جوری پسره دست از سرم ور می داره ولی بازم سمج میشه با دختره اشتی میکنه دختره از اون شهر میره ولی هنوز پسره ولش نکرده تا این که یه شب دختره به پسره میگه من از الش دوست نداشتم و فقط می خواستم سره کارت بزا مو از این جور حرفا پسره میزنه زیره گریه میگه خیلی پستی گوشی رو قت می کنه
بعد از دو هفته که همه چیز تموم شده دختره میفهمه عاشق پسره شده زنگ میزنه به پسره بهش میگه دوتش داره ولی پسره باور نمی گنه فکر میکنه بازم سر کاره دختره گریه میکنه پسره بهش میگه یادته چقدر واست گریه کردم حالا نوبت توست که گریه کنی من دیگه دوست ندارم دیگه بهم زنگ نزن
پسره خطشو عوض میکنه دیگه ازش خبری نمی شه
الان دختره تنهاستو پشیمون که یه روزی پسره برگرده 8ماه از اون قزیه گذشته ولی هنوز خبری نیست.................
شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !
درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.
می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…
آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”
فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…
تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….
وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…
ادامه مطلب
دختر زرنگ+پسر زرنگ=دعوا
دختر زرنگ+پسر احمق=عشق
دختر احمق+پسر زرنک=.....
دختر احمق+پسر احمق=ازدواج
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
..........غافل از ان که........
خوشبختی همان لحظه ایبود که گذشت
بعضی ها ..بعضی ها رو دوست دارن .. منم یکی رو دوست دارم .. اونم میگه دوستم داره .. میگه تمام زندگیمی تو .. ولی فکر نکنم راست بگه ... آخه از رفتارش معلومه یکی دیگه رو هم دوست داره .. ولی میگه من کسی رو به جز تو دوست ندارم... می گم اگه کسی رو دوست داری بهم بگو .. من میکشم کنار .... میگه ساکت شو .. هه.. راستشو بخواین دوست ندارم ترکم کنه یا ترکش کنم .. میخوام با هم باشیم واسه همیشه .. می گم دوست دارم .. میگه مرسی .. ولی تو این مرسی خیلی حرفا هست که نمیگه .. فکر میکنه من شوخی میکنم ... زیاد نوشتن رو دوست ندارم .. این بار هم فقط به خاطر همین عشقم نوشتم ......
دوست دارم
هر وقت دلی شکستی
یه میخ بکوب به دیوار.....
هروقت دل رو بدست آوردی....
یه میخ از دیوار بکش .....
ولی افسوس که جای میخ همیشه تو دیوار میمونه!!!!
نگاهم کرد.....پنداشتم که دوستم دارد.
نگاهم کرد.....در نگاهش صد شور عشق خواندم
نگاهم کرد..... به او دل بستم اما بعد ها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد........!!!!!!
محبت مثل
سکه میمون که اگه توقلک دل بیوفت
برای در اوردنش باید دل رو شکست.
ادم ها در ۲حالت یکدیگرو ترک میکنن...
اول اینکه: احساس کنن که کسی دوستشون نداره....!
دوم اینکه: احساس کنن یکی خیلی دوستشون داره....!
دیشب قلک دلمو شکستم.......
با نصفش دل تو را خریدم
و با نصف دیگش مداد رنگی خریدم
باهاش ناز نگات و کشیدم!!!
سعی کن تو اسمون کمرنگترین ستاره را انتخاب کنی
.......چون.......
ستاره پررنگ رو همه انتخابش میکنن !!!!